ابن خلدون ( مترجم : م . محمد پروين گنابادى )

1250

تاريخ ابن خلدون ( مقدمه تاريخ ابن خلدون ) ( فارسى )

شده است : سعداى زيباروى بامدادان با كاروان بوضعى رقت‌انگيز عزيمت كرد و گفت : اى كسى كه از من ميپرسى گور خليفهء زناتى كجاست اين نشانه را از من بگير و در گرفتن آن سست مباش . و اين ابيات نيز از شريف بن هاشم است كه در آنها از عتابى كه ميان وى و ماضى بن مقرب روى داده است گفتگو مىكند : [ 1 ] ( ماضى ) خود سرآغاز سخن كرد و مرا گفت : شكر ! ما از تو راضى نيستيم ! و اين اشعار مسافرت آنان را به مغرب و غلبهء زناته را بر آن قوم نشان ميدهد : ابن هاشم چه دوست زيبائى بود كه او را از دست دادم . و چه بسيار مردانى كه پيش از من بهترين دوستان خود را از دست داده‌اند ! قصيدهء ذيل اثر طبع سلطان بن مظفر بن يحيى از زواوده يكى از تيره‌هاى « بطون » قبيلهء رياح است كه در آن قبيله از خاندانهاى حاكم و ارجمند بشمار ميرفته‌اند . شاعر ابيات را در حالى سروده است كه در زندان امير ابو زكريا بن ابى حفص از نخستين سلسلهء موحدان افريقيه ، زندانى بوده است : ( شاعر ) هنگامى كه اندك اندك تاريكى سپرى ميگردد و خواب بر پلك چشمانش حرام مىشود ميگويد : چه كسى به يارى دلى مىآيد كه دوست و همدم جدائى ناپذير درد و غم شده است . و از اشعار متأخران ايشان گفتار خالد بن حمزة بن عمر شيخ كعوب [ 2 ] از اولاد ابو الليل است او حريفان خود اولاد مهلهل را سرزنش مىكند و بشاعر ايشان شبل - ابن مسكينانه بن مهلهل پاسخ ميدهد كه در ابياتى بقوم و تبار خود افتخار كرده و

--> [ 1 - ) ] در تمام نسخه‌ها و از آن جمله نسخهء خطى « ينى جامع » ترتيب قرار گرفتن شعرها به همين صورت است ، ولى در متن چاپ پاريس جاى اين شعر با شعر پس از آن عوض شده است . [ 2 - ) ] كعوب نام قبيله‌اى از اعراب مغرب است .